ترانهترانه، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

نفس مامان و بابا

سرماخوردگی

1389/12/5 8:57
نویسنده : مامان
499 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم

من روز ۱ اسفند سرماخوردم شدید و  شرکت نرفتم

رفتم دکتر و گفتم که سه ماهه باردار هستم بهم آموکسی کلاو و استامینوفن ۵۰۰ داد....

ولی می ترسیدم داروهارو استفاده کنم که خدائی نکرده برای تو بدباشه

بازم از دکتر داروخانه سوال کردم که گفت مشکلی نداره

خلاصه که با ترس و لرز ۴ تا از قرصهارو خوردم ۲ اسفند هم تعطیل رسمی بود (مبعث)

و من خونه موندم و استراحت کردم

۳ اسفند رفتم شرکت ولی خیلی سرفه میکردم همش نگران تو بودم که با هر سرفه من چقدر داری تکون میخوری

زنگ زدم به خانم دکتر شادانلو و برای ساعت ۳ وقت گرفتم که جواب سونوی ان تی رو ببرم ببینه

نمی دونم چرا انقدر دلشوره گرفته بودم با اینکه می دونستم که جواب خوبه

ساعت ۲:۱۵ مرخصی گرفتم و رفتم پیش خانم دکتر جواب و نگاه کرد و گفت همه چی خوبه خدارو شکر ولی یه مشکل بود

اونم اندازه طول سرویکس که مربوط میشد به من نه تو....

خانم دکتر گفت جای نگرانی نیست ولی برای اطمینان یه سونوی دیگه برای تاریخ ۱۰ اسفند داد

میدونی فرشته قشنگم اگه طول سرویکس کوتاه باشه باعث زایمان زودتر میشه و شما نارس به دنیا میای خدائی نکرده و .......

خانم دکتر گفت اگه تو این سونو بگه کوتاهه باید بیای برای عمل کردن که یه کمی نگرانم کرد

همش دارم دعامیکنم که چیزی نباشه

شما هم تو دل مامانی همش دعا کن که مامان نیاز به عمل نداشته باشه

بعد از دکتر رفتم سمت شرکت بابایی تو خیابون سنایی یه عااااااااالمه لباس بچه فروشی های قشنگ بود

با اینکه هوا سرد بود ولی وایستادم و نگاه کردم حیف که هنوز نمی دونم چی هستی

وگرنه حتما هرچی تو کیفم پول داشتم برات خرید میکردم

رسیدم پیش بابایی یه کم اونجا موندم تاکار بابایی تموم شد و باهم اومدیم سمت خونه

سرفه هام داشت بیشتر و بیشتر میشد

خیلی سرفه کردم ولی بالاخره خوابم برد

صبح باید میرفتم سرکار چهارشنبه بود رفتم دستشویی که با سرم گلوم رو شستشو بدم

یه دفعه حالم بد شد طوری که نفسم در نیومد و شروع کردم به گریه کردن

بابا خیلی ترسید و دوئید تو دستشویی وکلی دعوام کرد و داد زد که اصلا به فکر نیستی

بهت میگم بمون خونه استراحت کن

که دیگه انقدر ترسیدم گفتم باشه و نرفتم شرکت

تفلکی بابا هم نرفت و موند پیشم گفت دیرتر میره

انقدر سرفه هام شدید شده بودکه دیگه از گلوم خون میومد

رفت نون و شیر برام خرید و اومد باهم صبحانه خوردیم یواش یواش آماده شد و رفت سرکار منم بلند شدم رفتم برای ناهار ماهیچه گذاشتم با پلو سفیدکه برام بد نباشه

داشتم آشپزخونه رو جمع میکردم که دیدم زنگ زدن کی بود یعنی این موقع صبح

اف اف رو برداشتم دیدم بابا بود

یه عالمه لیمو شیرین و پرتقال و هویج و سبزی خوردن خریده بود

اونارو جابه جا کردم و یه کمی دراز کشیدم

گفت جای پارک نبوده برگشته خونه

سرفه های من اصلا خوب بشونبود که نبود

ناهار هم هیچ ادویه ای نزدم بهش و خوردم

ولی بعد از ناهار سرفه هام دوبرابر شد دیگه گریه میکردم همش فکر تو بودم که چقدر داره بهت فشار میاد

دیشب بابا  عسل رو تو آب داغ ریخت یه کمی لیموترش داد بهم خوردم

انقدر آروم شدم تا صبح حتی یه بار هم بیدارنشدم

من پنجشنبه ها تعطیل هستم ولی بابایی نه و باید میرفت سرکار

منم که دیگه خوابم پریده بود دیدم بهترین کار اینه که بیام برای فرشته قشنگم بنویسم که حال رو روز مامانش این روزا خیلی بده

تازه سرفه هام کم بود دهنم هم آف زده و بغل بینی مامانی هم یه جوش گنده زده که دیگه شده قوز بالا قوز

قیافم خیلی دیدنی شده..

راستی عزییییییییییزم یه خبر خوب بهت بدم

دیروز که شرکت نرفته بودم خاله سروناز زنگ زد و گفت آیدا مژده بده...

خندیدم بهش (با خاله سروناز خیلی شوخی داریم) گفتم چیه بن ها رو دادن؟؟

گفت نه دیوونه از اون بهتر بعد از عید قراره استف بشیم

کلی خندیدم بهش گفتم شوخی جالبی بود

گفت نه به خدا مدیران شرکت اومدن پایین و به همه تبریک گفتن

اخه می دونی گل قشنگم

مامان تو شرکت ایرانسل کار میکنه و قانونش اینجوریه که اول که استخدام میشی

طرف قراردادت خود ایرانسل نیست یه شرکت پیمانکاره که بعد از مدتی میشی قراردادی با ایرانسل و از همه مهمتر حقوق ومزایای دوبرابر که به اصطلاح میگن استف شدن

حالا اگه خدا بخواد قراره ما هم استف بشیم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

لاله
7 اسفند 89 10:22
سلام خانمی. خدا رو شکر که نی نی خوبه. امیدوارم خودت هم زودتر خوب بشی. بابت کارت هم تبریک می گم. اونم پا قدم نی نی جونه! راستی اون عملی که گفتی شاید انجام بدی فکر کنم بدونم چیه راستش منم چون سابقه چند تا سقط داشتم و الانم دوقلو دارم دکترم گفته باید انجامش بدم. اما اصلا نگران نیستم. ما که این همه سختی می کشیم اونم روش. عوضش چقدر خیالمون راحت میشه


سلام عزییییییییزم مرسی گلم که به فکرم بودی
راستی شما رو تو کلوپ مامانای تابستون دیدم؟؟

اگه اشتباه نکنم دوقولو داشتی؟؟

و یه چیز دیگه البته شرمنده کارت چی بود که گفتی؟

سپيده
8 اسفند 89 11:53
بارون عزيزم

ايشالا به يمن قدم ني ني نازت زودتر استف بشي و استف بموني.......ههههههههههه

بووووووووووووس


الهی فدات شم عزیییییییییزم
خیلی خوشحالم سپیده جون
چون قدم خوب این نی نی داره روز به روز برام بهتر میشه
مامان قندعسل
10 اسفند 89 10:00
اخه .......مامانی جون مواظب خودت باش


مرسی عزییییییزم